|
به اشک آسمان خوش آمدی از طرف سیده شکوفه بهار یا علی حیدر مدد یا مهدی ادرکنی عشقم ابوالفضل
|
توی خواب و توی رويا ، رو دلم تو پا گذاشتی
اينجا تو بيداری اما ، دلمو تنها گذاشتی
**
اومدی قدم گذاشتی تو به آرومی تو دنيام
به همون لطافتی که ، گم شدی تو خواب و رويام
**
اومدی مثل پرنده ، روی بوم من نشستی
دل من قفس نبود که ، پس چرا اونو شکستی
**
اومدی مثل کسی که می تونست ترانه باشه
واسه زنده بودن من ، بهترين بهانه باشه
**
اومدی شدی کسی که تا هميشه بهترينه
ولی افسوس که نموندی ، آخر قصه همينه
**
اومدی مثل يه صوفی با نگاهی خيلی ساده
حتی ذره ای نگاهت از سر چشام زياده
**
اومدی مثل يه خورشيد با يه نور ارغوانی
اما بی تو تنها موندم ، تو بهار نوجوانی

سکوت سر شار از سخنان ناگفته است
دلتنگیهای آدمی را باد ترانه ای می خواند!!!
رو یاهایش را آسمان پر ستا ره نادیده می گیرد!!!
و هر قطره ی برفی به اشکی نریخته می ماند!!!
سکوت سرشاراز سخنان ناگفته است!!!
از حرکات ناکرده!!!
اعتراف به عشقهای نهان!!!
و شگفتیهای بر زبان نیامده!!!
در این سکوت حقیقت ما نهفته است!!حقیقت من!و حقیقت تو
برای تو و خویش چشمانی آرزو میکنم که چراغها و نشانه ها را در ظلما تمان ببینند!!
گوشی که صداها و شناسه ها را بشنودو روحی که اینهمه را در خود گیرد و بپذیرد!!!
و بگذارد از آنچیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوئیم!!
می خواهم آب شوم در گستره ی افق،،،
آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان پر ستا ره آغاز می شود،،،
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم،،،
حس میکنم و می دانم،،دست می سایم و میترسم،،باور میکنم و امیدوارم،،
تا هیچ چیز با من به عناد بر نخیزد!!!
زیر پایم زمین از ضربه سم اسبان می لرزد،،وحشت زده به پیش می روند!!!
در یالهاشان گره می خورد آرزوهایم،،دوشا دوششان می گریزد خواسته هایم
و زیر سمهاشان نابود میشود رویاهایم و هوا سر شار از بوی غم است و غبطه!!!
((از بخت یا ری ماست شاید که آنچه میخواهیم یا بدست نمی آید یا از دست میگریزد!!))




























با دم خويش ، بدنم را آرام مي سازم ،
با بازدم خويش لبخند مي زنم.
در لحظه اكنون ساكن مي شوم ،
و مي دانم كه اين لحظه ،
لحظه اي است گرم و شگفت![]()
![]()
دريا ، درياست.
زيرا ظرفيتي دريايي دارد.
درنگ كنيم ،
دل دريايي خويش را ببينيم و دريا شويم![]()
آه ، باران
ريشه در اعماق اقيانوس دارد - شايد
اين گيسو پريشان كرده
بيد وحشي باران .
يا ، نه ، دريايي است گويي ، واژگونه ، بر فراز شهر ،
شهر سوگواران .
هر زماني كه فرو مي بارد از حد بيش
ريشه در من مي دواند پرسشي پيگير ، با تشويش :
رنگ اين شب هاي وحشت را
تواند شست آيا از دل ياران ؟
چشم ها و چشمه ها خشك اند .
روشني ها محو در تاريكي دلتنگ ،
همچنان كه نام ها در ننگ !
هرچه پيرامون ما غرق تباهي شد .
آه ، باران ،
اي اميد جان بيداران !
بر پليدي ها - كه ما عمري است در گرداب آن غرقيم
آيا، چيره خواهي شد ؟
بفرماید چای
شبی تنها وبی کس مانده ام من























ای همیشه جاویدان بهار ۱۳۵۷



![]()









































ای تو برایم همه کس جدا نبودی یک نفس
از من و از تنهایی یام حتی تو غربت قفس
وقتی که جز سایه ی من کسی به دنبالم نبود
وقتی که حتی خنده ای در دفتر فالم نبود
نقش تو بوده روبه روم تو کوچه های شب خیس
تو دفتر دربدری م عشق تو گفته بنویس
وقتی غروب غربتم رو به سپیده پل نبست
شبی که بغض شعر من در انتظار تو شکست
وقتی که هیچ پنجره ای قابی برای تو نشد
تو کوچه ی غربت من پر از صدای تو نشد
وقتی که بارون نیومد باغ غزل پژمرده شد
توی کویر شعر من اسم گلی برده نشد
وقتی که بغض من شکست از زخم تیغ نارفیق
تنها تو بودی در دلم ای با من و شبم رفیق
نقش تو بوده روبه روم تو کوچه های شب خیس 
تو دفتر دربدری م عشق تو گفته بنویس





گلهاي نرگس وا شدند
راهي
جاده
ها
شاخه یاست اگر بشکسته بود
دستهای باغبانت بسته بود
یاس بوی مهربانی می دهد
عطر دوران جوانی می دهد
یاسها پیغمبران خانه اند
یاسها یاد آور پروانه اند
حضرت زهرا دلش از یاس بود
قطره های اشکش از الماس بود
شدند




















سالها می گذرد حادثه ها می آید انتظار فرج از نیمه خرداد کشم




دوست دارم نگات كنم توام به من نگاه كني
من تو رو صدا كنم توهم من و صدا كني
قربون صفات برم از راه دوري اومدم
جاي دوري نمي ره اگه به من نگاه كني
دل من زندونيه
تويي كه تنها مي توني قفس و وا كني و پرنده رو رها كني
مي شه كنج حرمت گوشه قلب من باشه
تو غريبي و منم غريبم اما چي ميشه
دل اين غريبه را با خودت آشنا كني
دلم و گره زدم به پنجرت دارم مي رم
دوست دارم تا من مي يام اون گره ها را وا كني
يا علي موسي الرضا ميشه به من نگاه كني




ديگه دلواپس بودن واسم بسه
ديگه بيهوده پيمودن واسم بسه
زياديم کرده پژمردن
زياديم کرده غم خوردن
توي بيداد تنهايي
درعين زندگي مردن









گفتم که روی خوبت از من چرا نهان است
گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عيان است
گفتم که از که پرسم جانا نشان کويت
گفتا نشان چه پرسی؟ آن کوی بی نشان است
گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
گفتا که در ره ما غم نيز شادمان است
گفتم که سوخت جانم در آتش نهانم
گفت آنکه سوخت او را کی ناله و فغان است؟
گفتم فراق تا کی؟ گفتا که تا تو هستی
گفتم نفس همين است؟ گفتا سخن همان است
گفتم که حاجتی است گفتا بخواه از ما
گفتم غمم بيفزای


































چه روزها که يک به يک غروب شد، نيامدی
چه اشکها به سينهها رسوب شد، نيامدی
خليل آتشين سخن، تبر به دوش بت شکن!
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد، نيامدی
برای ما که خسته ايم و دل شکسته ايم، نه
برای عدهای ولی، چه خوب شد نيامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوباره صبح...، ظهر...، نه ، غروب شد نيامدی
اللهم عجل لولیک الفرج