|
به اشک آسمان خوش آمدی از طرف سیده شکوفه بهار یا علی حیدر مدد یا مهدی ادرکنی عشقم ابوالفضل
|
به خرابات روم بهر نگهداري دل
تابر پير كنم شگوه ز بيماري دل
دل شب و روز بسوزد ز غم عشق بتان
من بسازم به غم و رنج و گرفتاري دل
اشك من سرخ و رخم زرد شد و موي سپيد
روز من گشت چوشب بهر سيه كاري دل
خواب هرگز نكند آنكه دلش بيدار است
ما شبي صبح نكرديم به بيداري دل
هرچه كرديم علاج دل بيمار نشد
تنگ شد حوسله از بهر پرستاري دل
چه زيانها كه نمودم ز ره دلخاهي
چه ملامت كه كشيدم به هواداري دل
اي فنا جاره دردت نتوان كرد مگر
اشك خونين ودعاي سحر وزاري دل
این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این
این باغ روحانی است این یا بزم یزدانی است این
آن جان جان افزاست این یا جنت الماواست این
تنگ شکر را ماند این سودای سر را ماند این
امروز مستیم ای پدر توبه شکستیم ای پدر
ای مطرب داووددم آتش بزن در رخت غم
مست و پریشان توام موقوف فرمان توام
رستیم از خوف و رجا عشق از کجا شرم از کجا
گلهای سرخ و زرد بین آشوب و بردابرد بین
هر جسم را جان می کند جان را خدادان می کند
ای عشق قلماشیت گو از عیش و خوش باشیت گو
خورشید رخشان می رسد مست و خرامان می رسد
هر جا یکی گویی بود در حکم چوگان می دود
گویی شوی بیدست و پا چوگان او پایت شود
آن آب بازآمد به جو بر سنگ زن اکنون سبو
خضر است و الیاس این مگر یا آب حیوان است این
سرمه سپاهانی است این یا نور سبحانی است این
ساقی خوب ماست این یا باده جانی است این
آن سیمبر را ماند این شادی و آسانی است این
از قحط رستیم ای پدر امسال ارزانی است این
بردار بانگ زیر و بم کاین وقت سرخوانی است این
اسحاق قربان توام این عید قربانی است این
ای خاک بر شرم و حیا هنگام پیشانی است این
در قعر دریا گرد بین موسی عمرانی است این
داور سلیمان می کند یا حکم دیوانی است این
کس می نداند حرف تو گویی که سریانی است این
با گوی و چوگان می رسد سلطان میدانی است این
چون گوی شو بیدست و پا هنگام وحدانی است این
در پیش سلطان می دوی کاین سیر ربانی است این
سجده کن و چیزی مگو کاین بزم سلطانی است این
![]()
اینجا قدم قدم ، همه پیچیده بوی تو
بوی نگاه زینب و بوی گلوی تو
شنهای شعله ور شده را لمس می کنند
انگشت های القمه در جستجوی تو
اسلام را قدم زده ای سوی کفرشان
کفار قبل از این که بیایند سوی تو !
تو ماندی از زمین و نماندی از آسمان
خون از گلوت رفت و نرفت آبروی تو
من دارم آب می شوم از شرم ؛ آن زمان ـ
حتی نبوده آب برای وضوی تو
جز آسمان برای تو جایی نمانده بود
آنجا که کفر می وزد از چارسوی تو ...








الو سلام. این منم.مزاحمی که آشناست
هزار صفحه این شمارهدر دلم گرفته است
ولی هنوز پشت خطدر انتظاریک صداست
شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است!
به ما که می رسدحساب بنده هایتان جداست؟
الودوباره قطع ووصل یک مزاحم سمج...
همانمزاحم همیشه ی اسیر لحظه هاست
وآمدم دوبارهدرددل کنم
برای تو.. برای تو که از تمام لحظه هارهاست
دل مرا به سوی خود بخوان که تا سبک شوم..
شنیدهام که گریه بر تمام درد ها دواست
خدا مرا ببخش دو بار مزاحمت شدم..
پناهگاه این دل شکسته خانه شماست..
دوبار زنگ می زنم برای انتظار..
دوبار زنگ می زنم ..دوبار تا خدا.. خداست
این شعر تقدیم می کنم به دو عاشق و صادق
از طرف شکوفه بهار
لیلا

بود اميدم مرا ياري كني سالها بهرم علمداري كني
اي دريغا شد اميدم نااميد بي برادر گشتم و پشتم خميد 

بود اميدم مرا ياري كني سالها بهرم علمداري كني
اي دريغا شد اميدم نااميد بي برادر گشتم و پشتم خميد


کربلا . حسین . عطش .
عباس . سقا . مشک پاره . عَلم . دست بریده
طفل شش ماه . گلوی پاره . دختر سه ساله . سیلی . گوش پاره .
خیمه های آتش گرفته . شهادت . سربریده . گودال قتلگاه .فرباد غریب مادر .
زینب . اسارت . صبر . استقامت . ایثار . ایستادگی . آزادگی .
و یه دنیا دلربایی از عاشقان
وَجَعَلَنا وَاِيّاكُمْ مِنَ الطّالِبينَ بِثارِهِ مَعَ وَلِيِّهِ الاِْمامِ الْمَهْدِىِّ مِنْ الِ


اين حسيـن كيست كه عـالـم همه ديـوانـه اوست
اين چه شمعى است كه جانها همه پروانه اوست
هر كجا مىگذرم عكس رخش جلوهگر است
هر كجا مىنگـرم جلـوه مستــانه اوســت



آنکه از بــاغ دلــش لالۀ غــم چیــد منــم آنکه از ساغــر تــب بـاده بنوشیــد منــم
آنکه در دشت تب آلودۀ تف غرقه بخون تن صـد پــارۀ هفتــاد و دو تـن دید منــم
آنکه با چشم خدا بیـن خود از نیــزۀ نور دید در لجۀ خون سر زده خورشـید منــم
آنکه در زیــر گـرانبـــاری زنجیــر ستــم در بر خصم چنــان شیــر خروشیــد منــم
آنکه در خطب، ویرانگر خود پرچـم فتح چون پــدر بر زبــر چــرخ بکوبیــد منــم
آنکه از روی ســنــان آیــۀ قــرآن کریــم از زبـان پســر فــاطــمــه بشــنــیـد منــم
آنکه از منــطــق کوبــنــدۀ او کــاخ یزید همچنــان زلزله بر خویـش بلــرزید منــم
آنکه جـان دادن پــروانه ومهمـانی شمع سـر آغشــته بخــونی به طبــق دید منــم
آنکه جـان دادن پــروانه و مهمانی شمع دید و خـون جگــر از دیده ببـاریـد منـــم

























































































به کعبه رفتم و آنجا هوای کوی تو کردم
جمال کعبه تماشا به یاد روی تو کردم
چو حلقۀ در کعبه به صد نیاز گرفتم
دعای حلقۀ گیسوی مُشکْ بویِ تو کردم
این حرمابو الفضل ماه و قمر بنی هاشم یار و یاور حسین ارباب من یا عباس بن علی حیدرمدد












سلام بر حسین سلام بر عباس سلام بر زیینب سلا م بر کربلا یا علی حیدرمدد

حائلی ازعرش تا مقتل فتاد گویی یا زینب همان جا جان بداد
سربه روی نیزه لشگر شادمان روبروشان درحرم آه وفغان
تیره خورشید درظهر بلا باد سرخی می وزید درکربلا
کوفیان کف می زدند وهلهله ازحرم تا قتلگه در ولوله
یا اخاه آیا توهستی این چنین پس چرا بی سرفتادی برزمین
یا اخا بین خیمه ا آتش زدند این لئیمان قوم دونند و بدند
لب به رگهای بریده می نهاد ازمکان تا لامکان فریاد داد
این حسین است برزمین افتاده است قطره ی آبی به او کس داده است؟ 

چون به زین ذوالجناح او جاگرفت آفتاب عالم ودنیا گرفت
پس روان درجنگ ثارالله شدی عالمی درماتم آن مه شدی
چون حسین مرکز به دورش کردگار دست خود بالا گرفت درکارزار
هل منی زد بر جمیع اشقیا یک نفر پاسخ ندادش جزخدا
گفت لشگر من حسینم من حسین آدم وعالم زداغم درشور وشین
این چنین مهمان نوازی می کنید؟ باحبیب الله بازی می کنید؟
کی پذیرایی زمهمان تیغ بود؟ بازی طفلان کجا باجیغ بود؟
خود شما دعوت زمن بنموده اید تیغ وخنجر روی من بگشوده اید؟
دعوتم کردد آیم سوی تان آمدم،این است وفای کویتان؟
من نسب ازپشت احمد می برم سینه ی عدوان حق را می درم
آنکه باشد جانشین مصطفی باب من باشد علی مرتضی
من حسینم،ابن زهرای بتول پاره ی تن،نورچشمان رسول
تشنه ام بر بوسه ی شمشیرتان آمدم مردی ندیدم بین تان
گفت وحجت بهر ایشان شد تمام تیغ ها عریان نمودند از نیام
کوفیان از روبرویش در فرار هرکسی در فکر جانش بی قرار
صف شکن غرید و لشگر غرق اه آمدو تاخیمه گه دارد نگاه
تاکه قلب لشگر دون را شکافت زینب آن سومضطرب قلبش گداخت
صف زد وشمشیرحق بر خصم دون بر زمین افتاده اندر آه فزون
تا که سنگی روی پیشانی نشست خون جهید،آقا به صورت برد دست
حرمله بنشست کمانش را کشید تیر او در سینه ی مولا دوید
ازقفا بیرون کشید آن تیرغم خون روان ازجایگاه تیرهم
نیزه ای از پشت تن را بوسه داد ازجلو بیرون سپس اززین فتاد
صورتش محکم به روی خاک خورد برلبش بسم الله وبالله برد
ضربتی بردست چپ آمد فرود آن دگر برگردنش زد با عمود
پس به شمشیرتکیه کرد وایستاد قوم دون را همچنان اندرزداد
نیزه ای دیگر به پشتش شد فرو کرد بیرون و بزد از روبرو
ناگهان تیری گلویش را درید ازگلوی پاکش خون می جهید
هی زجا برخاست هرکس ضربه زد هی فتاد وکربلا را بوسه زد
ضربتی بر روی دندانها زدند آتش غم بردل وجانها زدند
مالک بن نصر کندی پیش بود در پی اش خولی کافر کیش بود
یک نفر دستار او را باز کرد یک نفر پیراهنش را ساز کرد
آن دگر تا دست وانگشتر بدید بی درنگ انگشت آقا را برید
بعد از آن شمر لعین آمد زراه آن طرف زینب دوان تا قتلگاه
شمر کافر از قفا سر را برید روبرو زینب دل ازمولا برید

جانا حديث حسنت در داستان نگنجد 






أنُشِدُكُم الله ، هل تعلمون أنَّ علياً كان أول القوم إسلاماً ، وأعلمُهُم علماً ، وأعظمُهم حِلماً ، وأنه وليُّ كلِّ مؤمنٍ ومؤمنة ؟ ) .
فقال الإمام ( عليه السلام ) : ( فِيمَ تَستحِلُّون دَمي وأبي الذائِدُ عن الحوض ، يذودُ عنه رِجالاً كَمَا يذاد البعير الصاد عن الماء ، ولواءُ الحمدِ في يَدِ أبي يوم القيامة ) .
فلما خطب
الإمام الحسين ( عليه السلام ) هذه الخطبة ، وسمعت بناتُه وأخواتُه كلامَه بِكيْنَ ، وارتفعت أصواتَهُنَّ .

فوجَّهَ الإمام الحسين ( عليه السلام ) إليهِنَّ أخَاه العباس وعلياً ابنه ( عليهما السلام ) ، وقالَ لهما : ( أَسكِتَاهُنَّ فَلعمري لَيكثرنَّ بُكاؤهُنَّ ) .







بَرَاءةٌ مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى الَّذِينَ عَاهَدتُّم مِّنَ الْمُشْرِكِينَ (1) فَسِيحُواْ فِي الأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَاعْلَمُواْ أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللّهِ وَأَنَّ اللّهَ مُخْزِي الْكَافِرِينَ (2) وَأَذَانٌ مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الأَكْبَرِ أَنَّ اللّهَ بَرِيءٌ مِّنَ الْمُشْرِكِينَ وَرَسُولُهُ فَإِن تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَإِن تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُواْ أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللّهِ وَبَشِّرِ الَّذِينَ كَفَرُواْ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ (3) إِلاَّ الَّذِينَ عَاهَدتُّم مِّنَ الْمُشْرِكِينَ ثُمَّ لَمْ يَنقُصُوكُمْ شَيْئاً وَلَمْ يُظَاهِرُواْ عَلَيْكُمْ أَحَداً فَأَتِمُّواْ إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلَى مُدَّتِهِمْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ (4) فَإِذَا انسَلَخَ الأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُواْ الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُواْ لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإِن تَابُواْ وَأَقَامُواْ الصَّلاَةَ وَآتَوُاْ الزَّكَاةَ فَخَلُّواْ سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ (5) وَإِنْ أَحَدٌ مِّنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجَارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلاَمَ اللّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاَّ يَعْلَمُونَ (6) كَيْفَ يَكُونُ لِلْمُشْرِكِينَ عَهْدٌ عِندَ اللّهِ وَعِندَ رَسُولِهِ إِلاَّ الَّذِينَ عَاهَدتُّمْ عِندَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ فَمَا اسْتَقَامُواْ لَكُمْ فَاسْتَقِيمُواْ لَهُمْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ (7) كَيْفَ وَإِن يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ لاَ يَرْقُبُواْ فِيكُمْ إِلاًّ وَلاَ ذِمَّةً يُرْضُونَكُم بِأَفْوَاهِهِمْ وَتَأْبَى قُلُوبُهُمْ وَأَكْثَرُهُمْ فَاسِقُونَ (8) اشْتَرَوْاْ بِآيَاتِ اللّهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَصَدُّواْ عَن سَبِيلِهِ إِنَّهُمْ سَاء مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ (9) لاَ يَرْقُبُونَ فِي مُؤْمِنٍ إِلاًّ وَلاَ ذِمَّةً وَأُوْلَـئِكَ هُمُ الْمُعْتَدُونَ (10) فَإِن تَابُواْ وَأَقَامُواْ الصَّلاَةَ وَآتَوُاْ الزَّكَاةَ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَنُفَصِّلُ الآيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ

السَّلامُ عَلَی الحُسَین و عَلی علیِ بنِ الحُسین




از کوچیکیم تا به حالا سرا پا احساسم من
تموم عالم میدونن هلاک عباسم من
کاره چشماش دلبریه دلبریه
قدو بالایه قشنگش عجب محشریه
سر زلفش دل فریبه دل فریبه
رگ پیشونیش نصر من الله و فتحا غریبه
همه عاشقا اون حبیبه
ذکر شب و روز همه دلداده ها دیونه ها
عباس علمدار حسین عباس علمدار حسین

سنبل گیسو بریدن ها چه شد؟؟
ای شقایق تو نشان شیعه ای
قلب سرخ خون فشان شعه ای
ای شقایق عالمی دلتنگ توست پر چم خون حسین از رنگ توست
ای شقایق شروه ای اغازکن
ای دل خون زمین لب باز کن
شمع در ائینه خاموش توشد
ناگهان غیرت سیه پوش توشد
دشت بغض ارغوانی وش گرفت
یک شقایق خانه گل اتش گرفت
هر طرف رو میگذاری ناله ای است
هر چمن پامی نهی آلا له ای است
ازچمن ها بید مجنون می دمد
از مزار لاله هاخون میدمد
زخم ها در داغ ها دم کرده اند
لاله ها بغض محرم کرده اند
تسلیت باد محرم الحرام
ازطرف دو خواهر شکوفه و شقایق

یا قمر بنی هاشم کمکم کن دو باره بیام پیشت دلم برات تنگه مولایم سرورمعباس







مــــرا اول مــــرا پــــايـــان حسين(ع) است
دل هـــر کــس بــه ايــمــانــی ســرشتـــــه
مــرا هــم ديـن و هـم ايـمـان حسين(ع) است
هـــمــه عـــالـــم بـــه اذن حــق تــعــالـــی
چـو عـبــدی ســر به فـرمان حسين(ع) است
بــهـشــت و جــنــت و فــردوس اعــــــــلا
هــمــه مــعــلـــول پـيـمــان حسين(ع) اســت
بـــرای هـــــر دلـــی جـــانـــان و جـــانــی
مــرا هــم جــان و هـم جانان حسين(ع) است
عــقــول جـــن و انـــس و هـم مـلائــــــک
بـه حـّـق حــق کـه حــيـران حسين(ع) اسـت
چـو خـواهـم روضـه ی رضــوان بـه فـردا
که من را روضه ی رضوان حسين(ع) است
چــرا عــا لــم ز جــانــش نــــــــــاله دارد
مــگـر او هــم پـــريـشــان حسين(ع) اســت
اگــر خــواهــی ز حــال عـبــد مســــــکين
خـوشـا حـالـش کـه مـهـمـان حسين(ع)اسـت

اَللَّهُمَ صَلِ عَلَی فَاطِمَةَ وَأبیهَا وَبَعلِهَاوَبَنیهَابِعَدَدِمَاأحَاطَ بِهِ عِلمُک"
اللهم امسک عنهم قطر السماء، و امنعهم برکات الارض. اللهم فإن متعتهم الی حین فقرقهم فرقا، و اجعلهم طرائق قددا، ولا ترض عنهم الولاه ابدا فإنهم دعونا لینصرونا فعدوا علینا فقتلونا"(3)خدایا قطره های آسمان را از آنها بازدار و از برکات زمین محرومشان کن. خدایا، اگر تا مدتی بهره مندشان می کنی، آنها را پراکنده و فرقه فرقه کن و هرگز حاکمان را از آنها خشنود مکن که ما را دعوت کردند تا یاریمان کنند اما به ما تاختند و خونمان را بریختند.
اللهم اجعل لنا و لهم الجنه نزلا و اجمع بیننا و بینهم فی مستقر من رحمتک
و رغائب مذخور ثوابک"(5)
بوی روح سبز ریحان می دهی
بوی نر گس های بستان می دهی
لاله ها با تو شکو فا می شوند
در غروب عاشقان جان می دهی
بوی شبنمهای دیوار بعیع
در شب یلدای ایمان می دهی
همچو مهر در فصل سکوت
بر دل تفتیده باران می دهی
ای گل زهرا فدای نام تو
کی صلاح بر حال مستان می دهی
ای بهار آبی آینه ها
کی به فصل زرد پایان می دهی
شعر از شکوفه بهار کنیز ارباب مهدی
تقدیم به دوستان اربابم مهدی زهرا(عج) دوستان عزیز این شعر تقدیم می کنم





هرگز نشد بیای پیشم بگیری دستای منو بدونی من عاشقتم گوش کنی حرفهای من و تو بی وفا بودی ولی اون که برات میمرد منم تا زنده ام دوست دارم اینه کلام آخرم من که نتو نستم تورو یه لحظه تنها بذارم تو سردی خاطره هام بگم که دوست ندارم دلم می خواد همین یه بار اشکامو پنهون نکنم باور کنی تورو می خوام غربت وزندونی کنم بیام به شهره خاطرات غرق بشم توی نگات دیوونه وفدات بشم بمیرم من واسه چشات
شاید
چه شود بر سر شوریده خود شــانه زنم
ناز معشوق کشم رنگ به رخســاره زنم
شایدم روزی از این باغ گلــــی بردارم
باز عاشــــــــق شوم و بر دل دیوانه زنم
حضـــــــرت عشـق اگر باز مدد فرماید
بیخود از خود شوم و رطل گرانمایه زنم
گوشه و بوس و کنارم اگر حاصل بشود
کوس رســـوائی خود بر سر میخانه زنم
عشق شــــــیرین دهنی را به دلم اندازم
نام شــیرین ســخنی بر در این خانه زنم
شاد و سرمســـــت سر کـوی بتم بنشینم
بربط و چنــگ و چغانه ، ره افسانه زنم
سر به راه آورم و ســاکـت و آرام شوم
غــــزل عشـــــق بگویم قـــــدح باده زنم
روز تنهائی بهــــــــــــــزاد اگــر سر آید
عالـــمی مســــت کنم ، نعره مستانه زنم


ســـــاربان مســـت شده قـافـله را ول کرده
دزد هم آمده در قـافـلــــــــــــــه منزل کرده
قاضـــی از رشوه گرفتن شکمش سیر شده
حکـم بر حکمـــــــــــــــروائی اراذل کرده
محتســــب لات شده چاقو و قداره به دست
قصـــد چاپـیـدن امــــــــــــوال خلایق کرده
حـاکـم از ســـــرخوشی باج و خراج فقراء
دوش تاصـــــــــبح نخوابیده و عرعر کرده
شـاه عاشـــــق شــده و ترک حـــرم بنموده
هـوس ســرخ لــــبی تازه و بهـــــــتر کرده
مـفتی ما که دلـش همچو روانـش شاد است
رفـته با شــــــــیره انگور طـهــــارت کرده
یار محــــرم که به هر دم دل ما یارش بود
راز را گـــــفـتـه و بر عهـــــد خیانت کرده
قصه شــــهر فرنگی ، سخن عصـــر جدید
جامــه مـــردم این شـــــــهـــر مـلـون کرده
شهر قصه که شــنیدی همه یکجا اینجاست
راوی شــــــهر دگر قـهـــــــر ز گفتن کرده
همه در جـوش و خـروشند به غیر از بهزاد
که به این بی کس و کاری دگر عادت کرده

که دل از دوری رویت چه کشید ؟
سوخت در آتش و خاکستر شد
وعدهای تو به دادش نرسید .
داغ ماتم شد و بر سینه نشست
اشک حسرت شد و بر خاک چکید.
آن همه عهد فراموشت شد ؟
چشم من روشن , روی تو سپید .
جان به لب اومده در ظلمت غم
کی به دادم رسی ای صبح امید ؟
آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید .
که خدا بر تو نخواهد بخشید ......

بر نیاید از تمـــــــنای لبت کامــــــم هنـــوز بـــر امـــیـد جــام لعـلــــت دردی آشـامـم هنــوز
روز اول رفــــت دینم در سـر زلفـــین تــــــو تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز
ساقیا یه جرعه ای زان آب آتشگون که من در مــــــــیان پــخـتگان عشـق او خامـــــم هنوز
پرتــو روی تـــو تـا خلــــــــــوتم دید آفتــــاب میرود چـــــــون سایـــــه هر دم بر در بامم هنوز
نام من رفتست روزی بر لب جانان بسـهو اهــــــل دل را بوی جان مـــــی آید از نامم هنوز
درازل دادســت مارا سـاقی لــــعل لبـــــت جــــــرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز
ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان جان بغــــمهایش ســـــپردم نیست آرامــم هنوز
من كه باشم كه برآن خاطر عاطر گذرم
لطف ها مي كني اي خاك درت تاج سرم
دلبرا بنده نوازيت كه آموخت بگو
كه من اين ظن به رقيبان تو هرگز نبرم
همتم بدرقه ي راه كن اي طاير قدس
كه درازست ره مقصد و من نوسفرم
اي نسيم سحري بندگي من برسان
كه فراموش نكن وقت دعاي سحرم
....حافظ
بارها گفته ام و بار دگر مي گويم
كه من دلشده اين ره نه به خود مي پويم
در پس آينه طوطي صفتم داشته اند
آنچه استاد ازل گفت بگو مي گويم
من اگر خارم اگر گل چمن آرايي هست
كه از آن دست كه او مي كشدم مي رويم
دوستان عيب من بي دل حيران مكنيد
گوهري دارم و صاحب نظري مي جويم
....حافظ