|
به اشک آسمان خوش آمدی از طرف سیده شکوفه بهار یا علی حیدر مدد یا مهدی ادرکنی عشقم ابوالفضل
|
در پیشگاه امام عصر و امام خامنه ای تمامی دوستان و مسلمین جهان تبریک می گویم

بسم الله الرحمن الرحيم
پيامبر أعظم (ص)

![]()
![]()
![]()
![]()

نوشته علامه حاجی
![]()
![]()
فهرست![]()
![]()

![]()
![]()

مقدمه
به نام آن که موجودات عالم راازنیستی به هستی آورد. به نام آن که انسان رااشرف مخلوقات نمود وعلم الأسماء رابه او آموخت و عقل و منطقش داد تا عالم هستی را به شناسد ، قدر خود را به داند و به وظیفه خود عمل نماید. به نام خدایی که پیامبران و انبیاء و رسولان وامامان را مأمور فرمود که به هدایت مردم به پردازند و آنان را به حق و حقیقت واقع گردانند تا از گمراهی نجات یابند و به راه رستگاری و صراط مستقیم رهنمون شوند و سعادت دنیا و آخرت نصیب آنان شود .
سلام و درود بر پیامبر گرامی اسلام و خاندان نبوت و عصمت وامامت او که به امر خدا ، دین برتر خدا را به ما عرضه داشت و با راهنمایی او ، امامان معصوم با ایمان تقوا و صحت عقل خود درس زندگی و رستگاری ، آزادی و آزادگی ، مبارزه با ظلم و جور ، عدالت و عدالت محوری را به ما و تمامی عالم هستی آموختند و سلام ودرود بر پاکان و اولیاء درگاه الهی که خیروبرکت حضرت حق را به همراه داشته و هدایای الهی را عرضه می دارند .
با نام گذاری سال 1385 هجری خورشیدی به نام مبارک و مقدس و پر برکت پیامبر أعظم (ص) به دستور مقام عظمای ولایت نائب بر حق حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای ( مدظله) وظیفه خود دانستم تا زندگی نامه این حبیب خدا را که خاتم و سرور پیامبران ، پیام آور صلح و دوستی حضرت مُحَمَّدِ بنِ عَبدِالله خاتم الأنبیاء پیامبر أعظم (ص) را برای ذخیره های انقلاب جمهوری اسلامی به رشته تحریر در آورم .
امیدوارم که دل ایشان و جانشینان بر حق اش از تمامی ما راضی و خشنود گردد .

وَالسَّلامُ عَلَیکُم وَ رَحمَةُ اللهِ وَ بَرَکاتُة
2/1/1385

حضرت محمد(ص)
خاتم الأنبیاء- پیامبرأعظم(ص)
قبيله« قريش » ازجمله قبيله هايي بود كه در« مكه» زندگي مي كرد.«عبدالمطلب» بزرگ قبيله قريش ، فرزندي داشت به نام « عبدالله» كه با« آمنه» دختر وَهب بزرگ قبيله بني زهره ازدواج كرد.
پس ازمدتي« عبدالله» براي تجارت با كارواني به سرزمين شام سفركرد ولي برنگشت. ...وقتي كاروان برگشت خبر بيماري عبدالله را با خود آورد. درحالي كه آمنه درانتظاربازگشت شوهرباايمان،باشهامت وفعال خودنشسته بودودقيقه شماري مي كرد،كه به اومژده دهدوبگويددرشكم خود بچه اي داردوطولي نخواهدكشيدكه ديدارشان به تولدش شادمي گردد، ناگهان خبرفوت« عبدالله» را دريافت كرد.
«آمنه» در انتظار تولد يگانه فرزند يتيمش به سرمي برد، تا اين كه هنگام زايمان فرا رسيد؛ ودرروز جمعه هفدهم ربيع الاول همان سالي كه« اَبرهه» به مكه حمله كرد– كه«عام الفيل» ناميده مي شود– كودك به دنيا آمد. نوزاد، پسری زيبا و قشنگ بود ،آمنه فوراً كسي را نزد پدربزرگش« عبدالمطلب» فرستاد.
« عبدالمطلب» دركعبه ميان رؤساي قريش نشسته بود كه شخصي آمد وبه وي بشارت داد:آمنه پسري به دنيا آورده است.
« عبدالمطلب» خوشحال و خندان برخاست وبه نزدآمنه رفت، ونوزاد را در بغل گرفت، واورا به كعبه برد، و بعداورا به آمنه برگرداند، وگفت: من نام اورا« محمد» مي گذارم وبراي اين فرزند مقام بزرگي آرزو مي كنم .
درروزهفتم ميلاد« محمد»،« عبدالمطلب» دستورداد چند گوسفند قرباني كنند؛ و آن گاه بزرگان قريش رابراي « وليمه» يعني جشن تولد « محمد» دعوت كرد، پس از صرف غذ ا،« محمد» را آوردند، همه با مهرومحبت ، اورا دربغل مي گرفتند، چون او يتيم بود و پدرش(عبدالله) پيش از اين كه اورا ببيندازدنيا رفته بود .
يك نفرپرسيد: اسم اورا چه گذاشته ايد ؟
« عبدالمطلب» جواب داد: نام او را« محمد» گذاشته ايم .
يكي ديگرازبزرگان قريش باتعجب گفت: چه طورنام« محمد» را انتخاب كرده ايد؟ تاكنون ميان پدران و بستگان شما چنين نامي معمول نبوده است ؟!
عبدالمطلب گفت: اورا « محمد» نام گذاشته ايم تا خداوند او درآسمان، ومردم اورا درزمين به نيكي ياد كند.
* * *
مسافرکوچک صحرا
دربین مردم مکه رسم بودکه بچه هایشان رابه عرب های صحرانشین می سپردند تاهمراه خودبه صحراببرند. درآن صورت بچه ها ازگرمای سوزان مکه درامان بودندودرصحراخوب تربیت می شدند.
آمنه هم برای پسراش آرزوهاداشت. دلش می خواست گرمای سوزان مکه مکه محمدراآزرده نکند. دلش می خواست محمدخوب تربیت شود، شجاع وقوی باشد. پس اوهم باید پسرش رابه صحرامی فرستاد. اماآمنه دلش می خواست پسرش رابه خانواده مهربانی بسپارد. به دست زنی بسپارد که مثل خودش محمد را دوست به دارد.
آمنه گشت وگشت، تااین که زنی رابه نام حلیمه پیداکرد. ازچهره ورفتارحلیمه پیدابودکه مهربان ودرست کار است.
آمنه پسرش رانشان دادوگفت:« حلیمه جان، می خواهم پسرم رابه توبسپارم. می خواهم اورابه صحراببری!»
حلیمه محمدراگرفت. گونه هایش رامثل گل بویید، برآن بوسه ای زدوگفت:« چه پسرزیبایی!حیف که سینه ام خشک است. حتی بچه خودم راسیرنمی کند.» بعد برای این که آمنه حرفش راباورکند،محمدرادرآغوش گرفت و پستان به دهانش گذاشت. یک دفعه شیردردهان محمدفواره زد. چشم های حلیمه ازتعجب درخشید. سینه خشکیده اش پرازشیرشد، طوری که هم محمدسیرشدوهم پسرخودش.
حلیمه باشادی محمدراپذیرفت واوراباخودبه صحرابرد. محمدباعث شده بودکه شیربه سینه هایش برگردد. اما خشک سالی بود. چندسال بودکه باران نمی بارید. سفره حلیمه خالی بودوشکم بچه هایش گرسنه. حتی گوسفندهایش ازگرسنگی تلف می شدند.
شوهرحلیمه باافسوس گفت:« بااین سفره خالی، مهمان هم باخودت آورده ای!»
حلیمه گفت:« این مهمان بابرکت است. سینه ام ازبرکت اوپرازشیرشد.»
شوهرش گفت:« زمین خشک است وآسمان بی ابر. صحرابی علف است وگوسفندان گرسنه. سفره خالی رافراموش کرده ای؟»
درهمین لحظه آسمان غرید. حلیمه ازچادربیرون دوید. آسمان ازابرسیاه پوشیده شده بود. حلیمه گفت:« نگاه کنید!باران!»
همه بیرون دویدند. باران سیل آساشروع به باریدن کرد.
حلیمه گفت:« دیدی گفتم! مهمان کوچک ماباخودش برکت آورد. آسمان باماآشتی کرد. خشک سالی به پایان رسید.»
ازبرکت وجودمحمد، رنج وبدبختی ازصحرارفت. آن سال صحراسبزشدوگوسفندان چاق شدندوکاسه ها پر شیرو سفره هاپرنان.
محمددرصحرابودوروزبه روزبزرگ تروزیباترمی شد. خیلی زودراه رفتن رایادگرفت. چون خیلی باهوش بود، ازهمان اول حرف هایی می زدکه همه تعجب می کردند. مردم قبیله حلیمه همه محمدرادوست می داشتند. همه می دانستندکه زندگی شان ازوجودمحمداین همه خیروبرکت گرفته است.
حالادیگرمحمدبزرگ شده بود. راه می رفت، می دوید، حرف می زد، وازهمه چیزمی پرسید. سؤال هایی می کردکه حلیمه وشوهرش نمی توانستندجواب بدهند. حالادیگروقت آن رسیده بودکه محمدازصحرابه مکه، پیش مادرش آمنه وجدش عبدالمطلب برگردد.حلیمه محمدراهمراه کردوراه مکه رادرپیش گرفتند. وقتی به مکه رسیدند، آمنه برروی یک بلندی ایستاده بود. بادیدن محمدکه ازپشت شترپایین آمد، پیش دوید. وقتی به محمد رسید،اورادربغل گرفتوبوسه بارانش کرد.
حالادیگرآمنه تنهانبود، دیگرعبدالمطلب تنهانبود. عبدالمطلب هرجاکه می رفت، دست کوچک محمدرامی گرفت واوراباخودمی برد. محمدحتی درمجلس بزرگان قریش هم شرکت می کرد.
زندگی درکنارمحمدآمنه راشادمان کرده بود، اماهربارکه آمنه به محمدنگاه می کرد، یادعبدالله دردلش زنده می شد. دلش برای عبدالله تنگ می شد. می خواست به آرامگاه اوبرود. می خواست باعبدالله حرف بزند، می خواست پسرش رابه عبدالله نشان بدهد.
روزی آمنه نزدعبدالمطلب رفت وگفت:« پدرجان! اگراجازه بدهی، می خواهم محمدرابه یثرب ببرم.»
عبدالمطلب آمنه رادوست می داشت. نمی توانست خواهش اوراردکند. درجواب عروسش گفت:« هرچه تو بخواهی آمنه! به یثرب برو. محمدراباخودت ببر، امامواظب اوباش!»
خداحافظ مادر
چندروزبعد، آمنه ومحمدآماده سفربودند. عبدالمطلب"ام ایمن" راهمراه آن ها کردتاکمک شان باشد. آن هاراه افتادند. هرچه ازمکه دورترمی شدند، هواخنک ترمی شد. درراه هیچ مشکلی پیش نیامدوخیلی راحت به یثرب رسیدند. آمنه محمدرابه آرامگاه عبدالله برد. مادروپسر کنارمزارعبدالله نشستند. آمنه دستش را بر خاک گور گذاشت وآهسته گفت:« عبدالله پسرت راآورده ام.» بعد سربرخاک گورعبدالله گذاشت وگریه کردوباشوهرش حرف زد.
محمد نتوانست گریه مادرش راتحمل کند. دست های کوچکش رادورگردن مادرحلقه کردوگفت:« مادرجان گریه نکن، پدرم ناراحت می شود.»
آمنه اشک هایش را پاک کرد، بلند شد و محمد را با خود به خانه قوم و خویش هایش برد.
محمدوآمنه یک ماه دریثرب ماندند وهرروزبه زیارت مزارعبدالله رفتند.آمنه دلش می خواست بیشتردریثرب بماند. یادعبدالله دردلش زنده شده بود، اما می دانست که عبدالمطلب منتظرآن هااست. می دانست که عبدالمطلب دلش برای محمد تنگ می شود. باید محمد را به مکه بر می گرداند. این بود که بار سفر بستند و حرکت کردند. همان طور که از یثرب دور می شدند، دل آمنه هم از دوری عبدالله، پرازغم می شد. هرچه از یثرب دور ترمی شدند، غم آمنه هم سنگین تر می شد. حتی محمد هم این را حس کرد و به مادرش گفت: « مادرجان، می خواهی بایستیم تا استراحت کنی ؟»
آمنه گفت: « نه پسرم ، باید زودتر به مکه برسیم .»
آن هادرسرراه به شهر کوچک " ابواء " رسیدند. حال آمنه خیلی بد بود. دیگر نمی توانست خودش را روی شتر نگه دارد. ام ایمن کمک کرد و آمنه پیاده شد و روی زمین دراز کشید. حالا آمنه به سختی نفس می کشید و بدنش از تب می سوخت. محمد کوچک مثل پروانه ای دور مادرش می چرخید و با او حرف می زد. ام ایمن هم رفت تا طبیبی پیدا کند و برای مداوای آمنه بیاورد. محمد کنار مادر نشست. دست او را در دست گرفت و به چهره تب دارش خیره ماند.
حالِ آمنه لحظه به لحظه بدترمی شد. سرانجام وقتی ام ایمن باپیرزن طبیب برگشت، دیدآمنه دیگرناله نمی کند. طبیب کنار آمنه نشست و دست بر پیشانی او گذاشت. بدن آمنه سرد بود. طبیب رو به ام ایمن گفت:« دیر رسیدیم. بیمار شما ...»
ام ایمن بر سر و صورتش زد و گریه کرد. دست آمنه را گرفت و صدایش زد، اما آمنه جوابی نمی داد. ام ایمن گفت:« حالاجواب عبدالمطلب راچه بدهم ؟»
وقتی مردم آمدند تاپیکرآمنه راباخود ببرند، محمد مادرش را دربغل گرفت، گونه هایش را بوسیدوآهسته به او گفت:« مادرجان، توهم مرا تنها گذاشتی و رفتی ؟»
مردم پیکرآمنه را درگورستان ابواء به خاک سپردندو محمد دلش می خواست همان جا به ماند، اماام ایمن به او گفت:« جدت عبدالمطلب منتظر ماست.»
محمد سوار شترش شد. در راه، لحظه ای یاد مادرش از خاطرش نرفت.
وقتی به مکه رسیدند، محمد پیرمردی را دید که به طرف آن ها می آمد. جدش عبدالمطلب بود. عبدالمطلب به پیشوازآن هاآمده بود، امابادیدن شتربی مسافرآمنه تعجب کردوپرسید:« آمنه کجااست؟! محمد،مادرت کو؟»
محمد سرش را پایین انداخت و خاموش ماند. عبدالمطلب به ام ایمن نگاه کرد. پیرزن اشک می ریخت. عبدالمطلب همه چیز را فهمید واوهم به گریه افتاد. کمی گذشت و سپس عبدالمطلب دست محمد را گرفت وباهم به خانه رفتند.
حالا دیگرهردوتنهابودند. محمد شش ساله بود وعبدالمنطلب پیرمرد. حالا دیگرعبدالمطلب همه کس محمد بود. هم پدرش بود وهم مادرش، حتی همبازیش. محمد عبدالمطلب را خیلی دوست می داشت وعبدالمطلب هم محمد را.
سرپرستي« محمد»
« محمد» بن عبدالله تحت سرپرستي پدربزرگش« عبدالمطلب» درآمد. پدربزرگش او را دوست مي داشت وبا اوبه مهرباني رفتار مي كرد. فرشي در سايه كعبه پهن شده بود كه فرزندان عبدالمطلب برروي آن مي نشستند، ولي به احترام وي، كسي به روي آن پا نمي گذاشت؛ روزي « محمد» كه كودكي خردسال بود، آمدوبه روي آن فرش نشست ، ناگهان عموها برآشفته واو را كناركشيدند. عبدالمطلب كه جريان را مي ديد، رو به آنان كرد و گفت: پسرم را آزاد به گذاريد، به خدا قسم كه اوداراي مقامي بزرگ است وسپس اورادركنارخودروي فرش نشانده شروع به نوازشش كرد.
روزي عبدالمطلب بيمار و بستري شد. فرزندانش براي ديدارپيش اومي آمدند؛« محمد» نزديك بسترايستاده بودوبه صورت ناراحت پدربزرگ خود نگاه مي كرد، ولي اندوه سراپايش را فرا گرفته بود. آخر مادر« محمد» درگذشته واوراترك گفته بود، واكنون نيز كه هشت سال بیشترنداشت مي ديد كه پدر بزرگ، يگانه سرپرستش، هم داردازدنيا مي رود. پس ازاو چه كسي ديگر« محمد» را سرپرستي خواهد كرد. غم و غصه در قلبش خانه كرده بود در ظاهر به جد بيمارش آرام نگاه مي كرد ولي در دل سخت اندوه ناك بود. پدر بزرگ در آخرين لحظات زندگيش چشمان اشكبار خود را باز كرده و« محمد» را نزد خود فرا خواند، در حالي كه با دست هاي خود پشت او را نوازش مي كرد به فرزندش« ابوطالب» وصيت كرد كه ازاين پس او سرپرستي « محمد» را به عهده به گيرد.
سرانجام « عبدالمطلب» چشم از جهان فرو بست. و نه تنها محمد، بلكه مكيان را غرق دراندوه كرد. آن گاه «ابوطالب» كه يكي ازعموهاي« محمد » بود، وي راهم چون يكي از فرزندان خود، به منزل آورد؛ او را بسيار نوازش مي كرد و حتي بيش از فرزندان خود دوستش مي داشت.
خداوند مي خواست« محمد » دردوران كودكي سختي ببیند تابعدها به تواند سختي هاي بزرگتري راتحمل كندو باعواطف واحساسات پاك آشنا شود تا در حق فقرا و يتيمان بيشتر دلسوزي نمايد.
دوران جواني
محمد دوران كودكي را پشت سر گذاشت. قبيله« قريش» آماده سفر تجارت به شام شده بود ، كالا ها و وسايل سفررا بار شترها كرده بودند؛ رئيس اين كاروان«ابوطالب»، همين كه سوار بر شترش شد و همه آماده حركت شدند« محمد» دهنه شتر«ابوطالب» راگرفت و گفت: عموجان! مرا به كه مي سپاري، مگر نمي داني كه پدر و مادرم هر دو رااز دست داده ام ؟«ابوطالب» دل شكسته پاسخ داد: نه جانم، توراهم باخودخواهم برد وهرگزاز توجدا نخواهم شد.
آن گاه اورا برشتر خود سوار كرد. « محمد» بسيار خوشحال شد، چون اولين باربود كه ازعربستان خارج مي شد، تا دنياي جديدي را كه قبلاٌ نديده بود ببيند. سرانجام« محمد»از سفر« شام» به مكه بازگشت.
اومانند گذشته همه روزه گوسفندان خانواده خود را به چراگاه مي برد، و در فضاي آزاد صحرا به وضع طبيعت مي انديشيد و شب ها نيز به آسمان پر ستاره چشم مي دوخت تا به اسرار جهان پي ببرد. به هنگام چرا گوسفندان ناتوان را خيلي مراعات مي كرد چون قلبش پر از مهر و محبت بود.
بدين گونه« محمد» مانندبرخي ازپيامبران ديگرايامی رابه شباني سپري ساخت تادرآينده نيزبراي مردم سرپرست خوبي باشد.

کاروتلاش
« محمد» جواني خوش اخلاق بود، رفتاراودرشهرمكه زبان زدهمه گشت. مردم به امانت داري و درست كاري او پي بردند، وازاين رواورا« محمد امين» ناميدند.
روزي در مكه، كاروان تجارتي« خديجه» دختر« خويلد» آماده سفر شده بود.« خديجه» ازخانواده اشراف و ثروتمند قريش بود كه مرداني را استخدام مي كرد تا برايش تجارت كنند و به بازرگانان پول مي داد تا در تجارت و سود آن ها شريك باشد.
وقتي داستان صداقت و درست گفتاري و امانت داري وخوش رفتاري محمد به« خديجه» رسيد، كسي رابه دنبال او فرستاد. وقتي « محمد» پيش « خديجه» آمد به او گفت: راست گويي، امانت داري و خوش اخلاقي تو من رابرآن داشت كه از تو دعوت كنم تا براي من تجارت كني و من دو برابر حقوقي كه به خويشان تو مي دهم به تو خواهم داد.
« محمد» پيشنهاد خديجه را پذيرفت. با غلام او« ميسره» آماده سفر تجارتي به سرزمين شام شد؛ عموها براي خداحافظي آمدند و اشخاصي را كه مي شناختند به او معرفي كردند.
چندين شبانه روز كاروان در صحرا در حركت بود،« محمد» و« ميسره» باهم حرف مي زدند، حرف ها و رفتار محمد براي « ميسره» بسيارجالب بود، روز به روز به او نزديك تر مي شد .
خديجه دراتاق خود نشسته بودوجاده راتماشامي كرد، ازدورچشمش به كارواني افتادكه گردوخاك بلندكرده بود، اين كاروان، كاروان خديجه بود، كه درپيشاپيش آن« محمد» و« ميسره» درحركت بودند.« ميسره» روبه « محمد» كردوگفت: بهتراست توجلوترنزد خديجه روانه شوي وازسفرپربركتي كه خداوند به خاطرتونصيب ما كرده، اوراباخبركني .
« محمد» جلورفت، وقت ظهربود« خديجه» چون« محمد» راديد، او را شناخت، خود راآماده استقبال كرد. محمد وارد شد ، و از مسافرتش ، از سود و منفعتي كه نصيب شان شده بود تعريف كرد. چون گفتا« محمد» تمام شد، خديجه پرسيد: ميسره كجا است ؟« محمد» پاسخ داد: اودركناروسايل است.« خديجه» خواهش كرد: اورانزد من به فرست. محمدازسودي كه آورده بود خديجه را با خبر كرد ، سودي كه دو برابر سودهاي گذشته بود. بنابراين او« ميسره» را نمي خواست تاجريان تجارت راازاوبشنود بلكه مي خواست تا از« محمد» و رفتارش در سفر برايش تعريف كند.

ازدواج باخديجه
« خديجه» چهل سال داشت ، مردم او را« طاهره» و« بانوي قريش» مي ناميدند. بزرگان و ثروتمندان قريش بارها به خواستگاري وي آمده بودند تا با او ازدواج كنند، ولي او همه را رد كرده بود. زيرا او مردي هم پاي خودنيافته بود . اما چون ازكردار وگفتار واخلاق« محمد» آگاه شدبه فكرازدواج با او افتاد ولي چگونه این راز رابااودرميان به گزارد. خديجه بهترديد كه با دوستش « نفيسه» را پيش « محمد» به فرستد و با او در اين باره گفت گو كند.« نفيسه» پيش« محمد» آمدوبه او پيشنهاد ازدواج با خديجه را داد. « نفيسه» نزد« خديجه»آمد و برايش تعريف كرد كه با« محمد» راجع به ازدواج صحبت كرده، خديجه از شنيدن خبرخشنودشد وبه دنبال محمد فرستاد: اي پسرعمو! من به خاطر خويشاوندي ، شرافت درميان فاميل،ا مانت داري، وراست گويي، تو را دوست دارم.
« خديجه» با« محمد» فاميل بود چون« قُصّي» جَدهردوي آن ها بود.
محمد اين پيشنهاد را با عموهاي خود در ميان گذاشت،آن ها آن را پذيرفتند.
باهم ساعتي را معين كردند كه همه عموها جمع شوند و راجع به ازدواج آن دو گفتگو كنند. در ساعتي كه قرار گذاشته بودند ،« محمد» همراه عموهايش ابوطالب و حمزه فرزندان عبدالمطلب و بزرگان قريش، به منزل خديجه آمدند و چون وارد خانه شدند، خانواده خديجه را ديدند كه انتظارشان رامي كشند. ابوطالب به پا خاست وگفت: برادرزاده من« محمد بن عبدالله» با هيچ مردي برابر نبوده، بلكه از نظر فضل، شرف، نجابت، عقل و خردهمتايي ندارد، اما از لحاظ مال و ثروت ضعيف است، ولي مال هم چون سايه از بين رفتني است.
عموي خديجه« عمرو» فرزنداسد، بلند شد و گفت: محمد شوهري است شايسته و بي رقيب، گواه باشيداي جمع قريش كه من« خديجه» دختر« خويلد» رابه عقد« محمد بن عبدالله» درآورم. سپس حاضران مشغول صرف شيريني وغذا شدند وبه سروروشادي پرداختند.
بدين ترتيب ازدواج « محمد امين» درسن بيست وپنج سالگي با خديجه طاهره، بانوي قريش انجام گرفت. این پیوند، هم برای محمدوهم برای خدیجه مبارک بود. محمداحساس می کردکه خدای مهربان، خدیجه رابه اوداده تابه آسایش وراحتی برسد. خدیجه هم احساس می کردکه محمداورابه دنیایی پرازافتخارواردکرده است.
حالادیگرمحمدهمسری مهربان داشت وفرزندانی که دوست شان می داشت. اوزندگی آسوده وراحتی داشت، امالحظه ای فقیران مکه راازیاد نمی برد.
چندسالی بودکه باران نمی باریدوگویی ازکوه های اطراف شهر، برمکه آتش می بارید. کم کم زمین هااز محصول خالی شدوسفره های مردم خالی تر.
دراین میان، وضع خانواده هایی که کودکان بیشتری داشتند، بدتربود. ابوطالب، عموی محمد، پیرورئیس قریش هم عیال وار بود. روزی محمدفهمیدکه عموی مهربانش درسختی است. فهمیدکه سفرعموازنان خالی است وبه همسروبچه هایش سخت می گذرد. محمدکه دل مهربانی داشت وغم دیگران راغم خودمی دانست، طاقت نیاوردکه عمویش دررنج وسختی باشد. این شدکه تصمیم گرفت به کمک اوبه رودویکی ازفرزندانش رابه خانه خودبیاوردوسرپرستی اورابه عهده به گیرد. ابوطالب پسرکوچکی داشت به نام علی. محمد، علی رابه خانه خودآورد، علی همان پسری است که بعدهابهترین یاوروهمراه محمد شد. برادرمحمد شدوسرانجام دامادو جانشین محمد شد.
حالامحمد بود وعلی وخدیجه وفرزندان شان که درکنارهم زندگی می کردند.
غیرازخشک سالی وفقروتنگ دستی مردم، چیزهای دیگری هم بودکه دل محمدرابه دردمی آورد. اعتقادات مردم وکارهای زشت وناشایست آن هامحمدرامی آزرد. مردم مکه بت هارامی پرستیدند. سنگ هاوچوب هایی راکه به درودیوارکعبه آویخته بودندعبادت می کردند. مجسمه هاراخدایان خودمی دانستند. آن هاغیراز بت پرستی، به یک دیگرزورمی گفتند، بایتیمان وفقیران بدرفتاری می کردند. دخترهای کوچک خودرازنده درگور، دفن می کردندو... ومحمدنمی توانست این چیزهاراتحمل کند. اوبرای این که ازاین محیط دورشود. بیشتروقت هاازکوهی که درنزدیکی مکه بود،بالامی رفت ودرغارکوچکی به نام "حرا" می نشست وفکر می کرد، عبادت می کردوازخدامی خواست راهی نشانش به دهدتابه وسیله آن مردم راآگاه تادست ازبت پرستی به شویند. 
محمد امين
در يكي از سال ها، سيلي آمد و خانه كعبه را خراب كرد . هنگامي كه محمد سي و پنج ساله بود ، قوم قريش تصميم گرفتند خانه كعبه را، از نو بسازند. قبايل قريش كه در ميان آن ها« محمد» و عمويش عباس بن عبدالمطلب بودند، براي بناي كعبه سنگ جمع آوري كرده و شروع به ساختن ديوار كعبه كرده بودند، تااين كه به جايگاه« حجرالاسود» رسيدند. دراين جا اختلاف ميان قبايل درگرفت، وكار تعطيل شد؛ زيرا كه هر طايفه مي خواست افتخار قرار دادن« حجرالاسود» نصيب او گردد. كم كم اختلاف زياد شد وآماده جنگ با يك ديگر شدند.
اشراف قريش در« مسجد الحرام» اجتماع كردندوبا هم به مشورت نشستند؛ چه كنند كه جنگ ميان قبايل برپا نشود، فرد دانا و خير خواهي از ميان آنان برخاست و گفت: اي جمع قريش! اختلاف خود را با اولين كسي كه از درب« مسجد الحرام» وارد شد در ميان مي گذاريم، هر نظريه اي كه اوداد مي پذيريم . همگي قبول كردند و منتظر نشستند.
اولين كسي كه وارد مسجد الحرام شد« محمد بن عبدالله» بود،همگي خوشحال شدندوفريادكشيدند: اين «امين» است. ما به رأي او موافقيم ،اين« محمد» است. پيش رفتند و جريان را برايش گفتند. محمد گفت: بزرگ هرطايفه اي حاضر شود. همه حاضر شدند و نزديك آمدند.
« محمد»،« عبايش» راروي زمين پهن كردو« حجرالاسود» رابرداشت وبادست خودبه روي عباگذاشت، آن گاه گفت: هر كدام يك طرف آن را به گيرند وهمگي آن را بلند كنيد. هر قبيله يك طرف عبا را گرفتند وبالا بردندتااين كه به محل نصب آن رسيدند، آن گاه« محمد» آن را برداشت وبادست خودآن رادرجاي مخصوصش قرار داد . قبايل قريش از اين عمل بسيار خرسند شدند؛چون همه آن هارا، باعقل ودرايت خويش درافتخار بالا بردن« حجر الاسود» شركت داد، بي آن كه جنگي درگيرد.
« محمد» درآن زمان هنوز به پيامبري برگزيده نشده بود. ولي آن قدردرست كاروامين بودكه به نام« محمد امين» معروف بود. مردم به او اعتماد داشتند و چيزهاي گران بهاي خودرابه او مي سپردند.
« محمد» ازكارهاي بيهوده خودداري مي كرد، ازخرافات وبت پرستي دوري مي جست وبه بينوايان ويتيمان و ستم ديدگان كمك مي كرد. خداونداوراچنان تربيت كرد كه هيچ گاه ازاودروغي شنيده نشد، وهيچ كارناپسندي سرنزد، اوهرگزبه كسي دشنام نمي داد وبا كودكان مهربان بود.
به خوان محمدبه خوان
چندسالی بودکه محمدبه کوه نورمی رفت ودرغار "حرا" می نشست. خداراعبادت می کردوبرای رهایی مردم ازبدبختی می اندیشید. حالادیگرچهل سال داشت. چهره اش ازهمیشه روشن ترومهربان تربود.
آن سال، دریکی ازشب های ماه رجب، محمددرغارحراعبادت می کرد. آسمان غرق ستاره بودوشهرمکه در خواب. امااوبیداربود. ناگهان آسمان درخشیدونورخیره گننده ای به محمدنزدیک شد. آن نوربزرگ، فرشته ای نورانی بودکه نورش تاآسمان ادامه داشت.
فرشته نزدیک محمدایستادوگفت:« به خون محمد!»
محمدبه اطراف نگاه کرد. امابه هرطرف که نگاه می کرد، همان فرشته رامی دید. همه جاغرق درنوربود. فرشته دوباره گفت:«به خوان محمد!»
محمدلرزان وآرام گفت:« چه به خوانم؟ من که خواندن نمی دانم.»
همان لحظه کتابی پیش روی محمدبازشدوفرشته گفت:« به خوان به نام پروردگارت که آفرید...»
وقتی فرشته رفت وصدایش دیگربه گوش نرسید، محمدکه هنوزازشکوه وهیبت آن حادثه می لرزید، ازکوه پایین آمد. به یادخدیجه، همسرمهربانش افتاده بود. بایدنزداومی رفت. تنش خسته بود.
وقتی به خانه رسید، همه چیزرابرای خدیجه تعریف کرد. آن چه راکه دیده وشنیده بود، همه راگفت. بعدهم روی زمین درازکشیدوگفت:« من رابه پوشان!»
خدیجه بامهربانی، بالاپوشی برمحمدکشیدواوراپوشاند. محمدبه خواب رفت. خدیجه فهمیدکه برای شوهرش اتفاق مهمی افتاده است. اومحمدرامی شناخت وازدل مهربانش خبرداشت. می دانست که محمدتاچه حدبرای مردم نگران وناراحت است. می دانست که محمدازاین همه ظلم وستم بت پرستان غصه می خورد.
بازهم آن فرشته نزدمحمدآمدوگفت:« ای محمدتوازطرف خدابرگزیده شده ای که مردم راازبت پرستی بازداری.»
چه کسی بهترازمحمدبود؟ چه کسی بهترازاومی توانست رادُرُست رابه مردم نشان دهد.
ازآن روز، وظیفه سنگین محمدشروع شد. بایدبامردم حرف می زد، اماچه گونه می شدباآن مردم بت پرست وستمگرحرف زد؟ چه گونه می شدازخوبی حرف زد؟ چه گونه می شدازکارهای خوب گفت؟ برای همین محمدتصمیم گرفت تاکارش راپنهانی شروع کند. اول افرادخانواده اش رادعوت کرد. خدیجه دعوت اوراپذیرفت وبه خداایمان آورد. خدیجه اولین زنی بودکه اسلام آوردوپیامبری محمدراپذیرفت. ازمیان مردهاهم اولین نفر، علی بود؛ علی، همان پسری که ازشش سالگی درخانه محمدزندگی کرده بود. اوکه عاشق پسرعمویش بود، وقتی که فهمیدمحمدازطرف خدابه پیامبری برگزیده شده است به پیامبری اوومحمدایمان آورد. درآن زمان علی ده ساله بود.
سه سال گذشت. خداوندبعدازاین مدت به پیامبرفرمان دادکه اقوام و خویشانش را دعوت کند.
محمدیک مهمانی ترتیب داد واقوامش رابه خانه دعوت کرد. عموها، عموزاده هاودیگران همه آمدند. سفره راپهن کردندوطعام آوردندوهمه مشغول خوردن شدند.
وقتی همه طعام شان راخوردند، محمدباصدایی بلند وبالحنی مهربان گفت:« ای عموهای من! ای عموزادگان عزیز! ای قوام من! خدا را سپاس می گویم و تنها از او یاری و کمک می خواهم. گواهی می دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست. به دانیدکه من پیامبروفرستاده اوهستم. جبرئیل بر من نازل شده و از طرف خداوند من را مأمورکرده است تاشمارابه پرستش خدای یگانه دعودت کنم.»
درآن مجلس، به جزعلی نوجوان که قبلاً به پیامبر ایمان آورده بود، کسی دعودت اورا قبول نکرد. اقوام، عموها وعموزاده ها یکی یکی خانه محمد را ترک کردند.
پیامبرناامید نشد و دست از دعودت خود بر نداشت. دل مهربانش راضی نمی شد که مردم را به حال خود رها کند. می خواست هر طور شده آن ها رااز کارهای زشت باز دارد و به کارهای خوب دعودت کند. در بین آن مردم بت پرست، آدم های خوبی هم بودند که از ظلم ستم بدشان می آمد. آن ها وقتی حرف های پیامبر را می شنیدند، به اوایمان می آوردند. بعد، یکی یکی نزد محمد می رفتند و او با آن ها حرف می زد وآیات قرآن را برای شان می خواند و راه درست را نشان شان می داد. به آن ها می گفت:« به دانید که زندگی ما با مرگ در این دنیا به پایان نمی رسد و جهان دیگری هم در پیش رو داریم. ما هر کاری که در دنیا انجام دهیم ، نتیجه اش رادرآن جهان خواهیم دید.» محمد به آن هامی گفت که بهشت پاداش نیکوکاران است و جهنم و آتش سوزانش پاداش ظالمان و بد کاران .
حرف های خوب محمد، باعث می شد که هر روز بر تعداد مسلمان ها اضافه شود و هر روز آدم های بیشتری گرد او جمع شوند. اما این جمع شدن، کافران و بت پرستان را ناراحت می کرد. آن ها می دانستند که اگرتعداد مسلمان هازیاد شود، دیگرنمی شودبه مردم ظلم کرد. برای همین تصمیم گرفتندکه جلوی محمدرابه گیرند واورا مجبورکنندکه دست ازدعوتش بردارد.
روزی سران قریش جمع شدندونزدابوطالب عموی پیامبررفتندوازاوخواستندکه جلوی محمدرابه گیرد. به او گفتند:« تورشید سفید مکه هستی و ما به احترام تو، چیزی به محمد نمی گوییم. توهم به او به گوکه کاری به خدایان ما نداشته باشد.»
وقتی ابوطالب، پیام سران مکه را به محمد گفت، محمد به عمویش جواب داد:« به خدا سوگند، اگرماه رادر یک دست وخورشید را دست دیگرم قرار دهند، من از دعوت مردم به سوی خدای یگانه دست نمی کشم.»
وفات حضرت خديجه كبري(س) وابوطالب(ع)
وقتی سران قریش دیدند، محمد دست ازدعوتش برنمی دارد، شروع به آزارواذیت اوکردند. پیروان اوراکتک می زدندوشکنجه می کردند. خانه های آن هاراخراب می کردند. حتی چندنفرازتازه مسلمان هارا شهیدکردند.
عاقبت کاربه جایی رسیدکه محمدوپیروانش مجبورشدند برای نجات جان خود، ازشهرمکه بیرون به روند. آن هادردره ای نزدیک مکه منزل کردند.
فشارهايي كه مشركين بر محمد و مسلمانان طي سه سال وارد ساختند و آن ها را در محاصره شديد اقتصادي قراردادند، اثرزيادي به روي خديجه( رضي الله عن ها )همسر پيامبر(ص) گذاشت به طوري كه وقتي به مكه بازگشت بيمارشد ومحمد(ص) لحضه اي اورا تنها نگذاشت. پيامبر(ص) در تمام دوران زندگي او رابه نيكي ياد مي كرد. چون كه او نخستين زني بود كه به« محمد» ايمان آورد، هنگامي كه همه مردم اوراتكذيب مي كردند، به اودلداري مي داد،هنگامي كه هيچ كس به اوكمك روحي نمي كرد، ودردوراني كه كفاربه آزاروشكنجه مسلمانان مي پرداختند، وفاداري خودرانشان داد. پيامبر(ص) ازاودوپسربه نام هاي« قاسم» و« عبدالله» ( كه دركودكي وفات يافتند) وچهاردختربه نام هاي« زينب»،« رقيه»،«ام كلثوم» و« فاطمه زهرا» داشت.
سرانجام خديجه پس ازسه روز بيماري، سه سال قبل ازهجرت پيغمبر(ص) چشم ازجهان فروبست و« محمد» رااندوه بسيار فرا گرفت چون او را صادقانه دوست مي داشت و مرگ او برايش بسيار گران و طاقت فرسا بود.
درهمان سال« ابوطالب» عموي گرامي پيامبر(ص) سخت بيمارشد. سرانجام ديده ازجهان فروبست و « محمد» غمگين و افسرده شد و كسي را كه مانع اذيت وآزار قريش به خود بود از دست داد و غم بر غم و اندوهي كه از قفدان همسرش داشت افروده شد.
باوفات ابوطالب وخدیجه، پیامبردویاروپشتیبان بزرگش راازدست داد. اماخداوندکه پیامبررادوست داشت، اورا تنها نگذاشت. به جای ابوطالب وخدیجه دویارمهربان تربه او داد. علی و فاطمه. علی همه جا همراه پیامبر بود و فاطمه نوجوان آن قدر به پدرش مهربانی می کرد که محمد او را " مادر" خود نامید. ولعنت خدابرآن هايي كه به صورت او سيلي زد، اوراپشت درقراردادوبچه اش راسقط كرد، فدك اش وحكومت شوهرش راغضب كرد.
وازاين رواين سال را« عام الحزن» سال اندوه ناميدند.
مدينه، شهرپيامبرأعظم(ص)
شكنجه دادن به تازه مسلمن هاوآزارواذيت آن ها، نتيجه برعكس داشت. هرچه شكنجه ها بيشترمي شد، تعداد مسلمان هاهم زيادترمي شد. بت پرست ها وقتي ديدند محمد دست از دعوتش برنمي دارد، نقشه ديگري كشيدند. شبي، همه سران قريش دورهم جمع شدند، باهم حرف زدند تاهرطورشده جلوي محمدرابه گيرند. عاقبت به اين نتيجه رسيدند كه شجاع ترين جوان هاي خودراانتخاب كنند وازهر قبيله وطايفه، يك شمشيرزن انتخاب شود. آن هاهمگي در سياهي شب، به خانه محمد حمله كنند و او را به كشند، تا خيال شان راحت شود. اما از آن جا كه خداوند، پيامبرش را دوست مي داشت وهمه جا به كمك اومي شتافت، فرشته وحي را فرستاد و نقشه كافران را به محمد گفت و از او خواست كه از مكه به يثرب به رود.
محمد اين مسئله را به پسر عموي شجاع و جوان خود گفت و از او خواست كه به او كمك كند.
علي گفت: «هر كاري به گوييد، انجام مي دهم.»
محمد گفت: « بايد در خانه من به ماني و دربستر من به خوابي ، تا كافرها متوجه رفتن من نشوند.»
علي گفت: « من حاضرم جانم را فداي شما كنم.»
آن شب، علي دربسترپيامبر خوابيد و محمد دور از چشم كافرها از مكه بيرون رفت. وقتي نيمه هاي شب، مردان مسلح به خانه محمد حمله كردند و بالاي بستر محمد حاضر شدند، با تعجب ديند كه به جاي محمد، علي در بستر او خوابيده است . آن ها عصباني شدند، از خانه محمد بيرون آمدند و همه جا به دنبال او گشتند. حتي گروهي روانه كوه و صحرا شدند تا محمد را پيدا كنند و او را برگردانند، اما خداوند پيامبرش را از ديد كافرها پنهان كرد و محمد به سلامت به يثرب رسيد .
مردم يثرب، ازپيامبراستقبال كردند. يثرب راشهرپيامبرناميدند، يعني مدينةُ النبي. بعد به كمك هم خانه اي براي اوساختند ودركنارخانه اش مسجدي بنا كردند. مسلمان هايي كه به شهرهاي ديگررفته بودند، همه به مدينه آمدندوتعدادمسلمان هازياد شد. حالا ديگرپيامبر تنها نبود. حالا ديگربت پرست هانمي توانستندمسلمان ها را شكنجه كنند و كتك به زنند.
جنگ بدر
اما دشمنان خدا وپيامبر كه دست از لجبازي خود بر نمي داشتند، باز دور هم جمع شدندو حرف زدند و نقشه كشيدند.
يكي گفت: « نبايد مي گذاشتيم كه محمد از مكه به رود، او حالا براي خودش شهري دارد، مسجدي درست كرده وهمه دورش جمع شده اند.»
ديگري گفت: « مي گويند محمد حكومتي تشكيل داده و همه گوش به فرمان او هستند.»
سومي گفت: « تنها راه چاره اين است كه لشكري بزرگ فراهم آوريم ، همه شمشيرزن هاي مكه جمع شويم و به مدينه حمله كنيم و محمد و يارانش را به كشيم.»
كافرها، حرف اوراقبول كردند. همه، شمشيرهاي شان را برداشتند، لباس جنگ پوشيدند وبراسب هاي شان سوار شدند و به طرف مدينه حركت كردند.
اما بازهم خدا به ياري مسلمان ها آمد. خبر حمله دشمنان به گوش پيامبررسيد. براي همين پيامبرمسلمان ها را جمع كرد و خبر حمله كافرها را به آن ها داد و بعد هم از آن ها خواست تا همه براي دفاع آماده شوند. همه مسلمان ها شمشيرهاي شان رابرداشتند وازمدينه بيرون رفتند و نزديك چاه ها محلي به نام " بدر" منتظر آمدن سپاه دشمن شدند.
چون پيغمبر(ص) سپاه قريش راازدورديد، روبه آسمان كردوباخدابه دعاورازونيازپرداخت وگفت:« خداوندا! اين قريش است كه با سپاهيانش به سوي ماباكبروغرورمي آيدتاباتوبه جنگدوفرستاده توراتكذيب كند.»
« خداوندا! اكنون هنگام ياري توست كه به من وعده داده اي.»
« خداوندا! اگراين جمع« ياران» را نابود سازي درزمين كسي تو راعبادت نخواهد كرد.»
« خداوندا! آن چه را كه به ماوعده فرمود ه اي عطا فرما.»
« خداوندا! به اميد ياري و پيروزي تو.»
درروزهفدهم رمضان سپاه اسلام، درمحل مناسبي كه حباب بن مندرانتخاب كرده بودقرارگرفت ومحل مناسبي رابراي فرماندهي انتخاب نمودند. درآن هنگام سه تن ازاشراف قريش به ميدان آمده، مبارزطلبيدند. پيامبر(ص) نيزانتخاب نمودند.
پيامبر(ص) به صف آرايي سپاه پرداخت، مسلمانان و قريش با هم روبه روشدند. پيغمبر(ص) بي درنگ براي سه تن فرمان نبرد صادر فرمود: حمزه فرزند عبدالمطلب، علي بن ابي طالب، عبيده بن حارث بن عبدالمطلب، مبارزه شروع شد، بالاخره هرسه مسلمان بر سه تن ازاشراف قريش پيروزشدند وآن هارا كشتند.
پيغمبر(ص) به يارانش فرمود: قسم به آن كسي كه جان محمد دردست اوست، هركس كه امروزبامشركين به جنگد وسختي ها را تحمل كند وبه دشمن پشت نكند و كشته شود به طورقطع خداوند او را وارد بهشت خواهد ساخت.
نبرددسته جمعي شروع شدوهردوسپاه به جانب يك ديگرشتافتند، دراين ميان ابوجهل كشته شدوقهرمانان اسلام شجاعانه جنگيدند.
اهل مكه وقتي ديدند كه بزرگانشان كشته شده اند فرار را بر قرارترجيج دادند و مسلمانان آن هارا دنبال كرده و بسياري رادستگير نمودند.
بلال ديد كه سردسته كفر« اميه بن خلف» است و اگر او رها شود به آزادي نرسيده اند. آن گاه بروي حمله كرد واوراباشمشيرزد واوآخرين نفرازاشراف قريش بود كه در جنگ بدر به قتل رسيد.
مسلمانان، كشته شدگان قريش كه نزديك به هفتاد تن بودند را دفن كردند و پيغمبر(ص) بر بالاي جسدشان ايستاد وخطاب به آنان فرمود: اي اهل بدر آيا وعده پروردگارتان راحق يافتيد؟ زيرا كه من وعده پروردگارم را حق يافتم.
مسلمانان پرسيدند: اي پيامبر خدا آيا با قومي كه مرده اند سخن مي گويي؟
پيغمبر(ص) فرمود: ايشان آگاه تربه حقيقت آن چه پروردگارشان به آنان وعده داده بودهستند، زيرابه سزاي اعمال خويش رسيده اند.
جنگ بدربه لطف ومرحمت خداوند با پيروزي مسلمانان به پايان رسيد و اين جنگ ضربه مهمي به قريش و پيروزي بزرگي براي محمد(ص) ومسلمانان بود. دراين جنگ، مسلمانان آموختند چه بسا كه سپاه اندكي، سپاه عظيمي را با ياري خدا مي تواند شكست دهد.
خداوند درباره جنگ بدردرقرآن فرمود:
« ولقدنصر كم الله ببدروانتم اذله فاتقواالله لعلكم تشكرون « سوره آل عمران: آيه 123»
خداوندشمارادر« بدر» ياري كرد(وبردشمنان خطرناك، پيروزساخت)؛ درحالي كه شما(نسبت به آن ها)، ناتوان بوديد، پس، ا
زخدابه پرهيزيد(ودربرابردشمن، مخالفتِ فرمانِ پيامبرنكنيد)، تاشكرِ نعمتِ اورابه جاآورده باشيد.
حجة الوداع
دريازدهمين سال هجرت همه جااعلام شدكه رسول خدا( ص) امسال به سفرحج مشرف مي شوند، بافرا رسيدن موسم حج قبائل وهيئت هاي اعزامي ا زنقاط مختلف وشهرهاي گوناگون دسته دسته به مدينه روي آوردندوبيش ازصدهزارنفرپيرامون مدينه خيمه زدند، تاهمراه پيغمبر( ص) رهسپارمكه شوند. پيغمبر( ص ) و اصحاب. ومسلمانان آماده حركت شدند، بلال اذان ظهر را گفت: الله اكبر، الله اكبر، الله اكبر....
پيامبر( ص ) نمازظهررا، چهارركعتي بامردم خواندندوآن گاه سوارشترخود شده و مردم به دنبال آن حضرت به طرف مكه حركت كردند.
آن هاباخوداسلحه نداشتند، زيراهمه شهرها به دين اسلام در آمده بودندودشمني به پايان رسيده بود، وديگر نيازي به اسلحه نبود.
مردم همچنان به راه خود ادامه دادند تا اين كه وقت نمازعصررسيد، همگي نماز عصرراپشت سرپيغمبر(ص) به جاآوردندوچون درسفربودند نمازشان را دوركعت خواندند. ودر« ذوالحُلَيفه» به استراحت پرداختند و شب را ماندند. وصبح قبل ازاين كه به سفرخودادامه دهند، پيامبر(ص) شعار حج راباصداي بلندخواندندومسلمانان همراه باپيغمبرشروع به گفتن آن كردند وظين صداي لبيك فضاراپركرد.
سرانجام پس از چندين شبانه روز مردم به مكه رسيدند، همين كه پيغمبر(ص) كعبه را ديدند، دست خود را بلند كردند ودعا خواندند.
آن گاه به طواف پيرامون كعبه پرداخت.
وسپس پشت مقام ابراهيم دوركعت نماز خواند، و پس از سعي ميان صفا و مروه چون با خود قرباني برده بود طبق آيه: «... وَلا تَحلِقُوا رُءُوسَكُم حَتي يَبلُغَ الهَديُ مَحِلَّهُ.... » ( سوره بقره: آيه196) ازاحرام خارج نشد .
به نماز ايستادند، و چون نماز به پايان رسيد آيه سوم از سوره مائده: «.. اليوم اكملت لكم دينكم واتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الا سلام دينا ....» امروز، دين شما را كامل كردم؛ ونعمت خودرا بر شما تمام نمودم؛ واسلام را به عنوان آيين(جاودانِ) شماپذيرفتم- برپيامبر( ص) نازل گرديد وپيغمبرآن را براي مردم تلاوت كردند.
هرمسلماني بامسلمانان ديگربرادراست وهمه مسلمانان جهان بايك ديگربرادرندوچيزي ازاموال مسلمانان بر مسلماني حلال نيست مگراين كه آن رابه طيب خاطربه دست آورده باشد.
پس ازپايان مراسم حج پيامبرومسلمانان به مدينه بازگشتند. واين سال، به مناسبت آن حج شكوهمند، حج اسلام وبه خاطرابلاغ تكميل دين اسلام وانتقال ولايت به مسلمانان- ولايتي كه محورش خدا، پيامبر(ص)و مؤمنين بود- وبه خاطرآخرين حج پيامبر(ص)ووداع وخداحافظي پيغمبر(ص)ازمردم باآخرين پيام وآخرين سوره قرآن، حج وداع ناميده شد.
واقعه تاريخي غديرخم
رسول خدا(ص) دردهمين سال هجرت، زيارت خانه خدا( كعبه) رابااجتماع مسلمين اراده فرمودواين گونه درميان قبايل مختلفه وطوايف اطراف برحسب امرآن حضرت اعلان شدودرنتيجه گروه عظيمي به مدينه آمدندتا درانجام اين تكليف الهي« اداي مناساك حج» ازآن حضرت پيروي وتعليمات وي رافراگيرند. اين تنهاحجي بود كه پيغمبر(ص) بعدازمهاجرت به مدينه انجام داد.اين حج رابه اسامي متعدد درتاريخ ثبت نموده اند: حجةالوداع، حجةالاسلام، حجةالبلاغ، حجةالكمال، حجةالتمام.
دراين هنگام رسول خدا(ص)غسل وتدهين فرمودوفقط دوجامه ساده« احرام » پوشيدكه يكي رابه كمربست و آن ديگري رابه دوش افكند. روزشنبه24 يا25 ذيعقده به قصدحج پياده ازمدينه خارج شدوتمامي زنان واهل حرم خود را نيز در هودج ها قرار داد و با همه اهل البيت به اتفاق تمام مهاجرين و انصار و قبايل عرب و گروه عظيمي از مردم حركت فرمود.
اتفاقاً در آن هنگام بيماري آبله يا حصبه در ميان مردم شيوع يافته بود و همين عارضه موجب شد كه بسياري از مردم از شركت در اين سفر بازمانند. مع الوصف گروه بي شماري با آن حضرت حركت نمودندكه تعدادآن هابه روايتي 114 و 124 تا 140 هزار و بيشتر ثبت شده است. البته برخي از اهالي مكه و آن ها كه به اتفاق اميرالمؤمنين علي (ع) وابوموسي از يمن آمدند. براين تعداداضافه شدند.
با مداد يك شنبه موكب نبوي حركت كرد و پيامبر(ص) شب رادر« عرق الطيبه» اداي فريضه فرمود سپس در روز دوشنبه« روحاء» فرودآمدند وپس از كوچ ازآن جا، نمازعصر را در« منصرف» ادا فرمود و نماز مغرب و عشا را در« متعشي» خواندند. و درهمان جا صرف غذا كردند و نماز صبح روز بعد را در« اثابه» خواندند و بامداد سه شنبه رادر«عرج» گذراندند و در نقطه اي كه به نام« لحي جمل» معروف ودرشيب وفراز« حجفه» قراردارد آن حضرت حجامت كردند.
سپس در« سفياء» فرود آمدند روز چهارشنبه پس از حركت از آن جا نماز صبح را در« ابواء» به جا آوردند وروزجمعه به« حجفه» رسيدندوازآن جابه« قديد» رفته وشنبه رادرآن جاسپري كردند. يك شنبه به« عسقان» رسيده وپس ازطي راه به« غنيم» رسيدند. درآن جاپيادگان درمقابل پيغمبر(ص) صف بستندوبه رسول خدااز خستگي شِكوه نمودند. پيغمبر(ص) به آن هادستورقدم رودادند. بااجراي اين دستوراحساس راحتي نمودند.
روزدوشنبه در« مهرالظهران» به سربردندوهنگام غروب آفتاب« سرف» وپيش ازاداي نمازمغرب به حوالي مكه رسيدند ودرثنيتين( دوكوه مشرف به مكه) فرودآمدندوشب رادرآن جابه سربرده، روزسه شنبه واردمكه شدند.
پس ازآن كه رسول خدا(ص) مناسك حج رابه جاآوردند باجمعيتي كه همراه آن حضرت بودند آهنگ بازگشت به مدينه فرمودند. چون به غديرخم(كه نزديك حجفه است) رسيدندجبرئيل امين فرودآمدوازخداي تعالي اين آيه راآورد:
« ياايهاالرسول بلغ ماانزل اليك من ربك.....اي پيامبربه رسان آن چه برتونازل شده ازسوي پروردگارات.....»
بدنيست به دانيم كه حجفه منزل گاهي است كه درراه هاي متعدد(مدينه، مصر، عراق)ازآن جامنشعب وجدا مي شود. هنگامي كه ورود پيغمبر(ص) وهمراهان به آن نقطه درروزپنج شنبه هيجدهم ذيحجه تحقق يافت امين وحي الهي آيه فوق الذكرراآوردوازطرف خداوندبه آن حضرت امركردكه علي(ع) رابه ولايت وامامت منصوب و معرفي فرمايد وآن چه درباره پيروي ازاوواطاعت اوامراووازجانب خدابرخلق واجب آمده به همگان ابلاغ نمايد.
دراين هنگام آن هاكه ازمكان گذشته بودندبه امرپيغمبر(ص) بازگشتند. آن هاهم كه دنبال قافله بودند، رسيدندودرهمان جامتوقف شدند. دراين سرزمين، درختان كهن و پربرگ وسايه گستروجودداشت. پيغمبر(ص) قدغن فرمودكسي زيردرختان پنچ گانه كه به هم پيوسته بودند، فرودنيايد. خاروخاشاك آن جارابرطرف ساختند. وقت ظهر، حرارت هوا شدت يافت به طوري كه مردم قسمتي ازرداي خودرابرسروقسمتي رازيرپاافكندندوبراي آسايش پيغمبر(ص) چادري تهيه و روي درخت افكندند وسايه كاملي براي او فراهم گشت.
اذان ظهر گفته شد و آن حضرت درزير درختان نماز ظهر را با همراهان ادا فرمود. پس از فراغت از نماز، ميان گروه حاضران برمحل مرتفعي كه ازجهازشتران ترتيب داده بودند، قرارگرفت وآغازخطبه فرموده وبا صداي بلندهمگان رامتوجه ساخته وچنين فرمودند: حمدوستايش مخصوص ذات خدااست ياري ازاومي خواهيم و به او ايمان داريم و توكل ما به اوست و از بدي هاي خود و اعمال ناروا به او پناه مي بريم . گمراهان را از او راهنمايي نيست و آن كس را كه او راهنمايي فرمود گمراه كننده نخواهد بود و گواهي مي دهم كه معبودي جز او نيست و اين كه محمد بن عبدالله بنده و فرستاده اوست.
پس از ستايش خداوند و گواهي به يگانگي او گفت: اي گروه مردم! همانا خداوند مهربان و دانا آگهي داده كه دوران عمرم سپري گشته و قريباً دعوت خود را اجابت و به سراي باقي خواهم شتافت و من و شما بر حسب آن چه به عهده داريم مسئوليم. اينك انديشه و گفتار شما چيست؟ مردم گفتند: ما گواهي مي دهيم كه تو دستور خدا را ابلاغ فرمودي و از پند ما و كوشش در راه وظيفه دريغ نفرمودي. خداي به تو پاداش نيكو عطا فرمايد.
فرمود: شما به يگانگي خدا و رسالت فرستاده او گواهي مي دهيد و مي دانيد بهشت و دوزخ و مرگ و قيامت ترديد ناپذير است و اين كه مردگان را خدا زنده مي كند. اين ها همه مورد اعتقاد شمااست؟ همگان گفتند: آري به اين حقايق گواهي مي دهيم .
پيغمبر(ص) فرمود: خداوندا گواه باش و باتأكيدومبالغه در توجه و شنوايي همگي و اقرار مجدد آنان به سخنان حضرت، فرمود: همانا من درانتقال به سراي ديگرورسيدن به كنار حوض بر شما پيشي خواهم گرفت و شما در كنار حوض بر من وارد مي شويد. پهناي حوض به مانند مساحت بين صنعاء و بصري است و در آن به شماره ستارگان قدح ها و جام هاي سيمين هست. بينديشيد و مواظب باشيد كه پس از درگذشت، من دو چيز گران بها وارجمند در ميان شما مي گذارم چگونه رفتار نماييد.
دراين موقع يكي از ميان مردم بانگ برآورد: يا رسول الله آن دو چيز گران بها وارجمند كدامند؟ فرمود:آن كه بزرگتراست كتاب خدااست كه يك طرف آن در دست خدا و طرف ديگر آن در دست شمااست بنابراين آن را محكم به گيريد و از دست ندهيد تا گمراه نشويد و آن ديكر كه كوچكتر است عترت من واهل بيت من مي باشد وهمانا خداي مهربان و دانا من را آگاه فرمود كه اين دو هرگز از يك ديگرجدا نخواهند شد تا كنارحوض برمن وارد شوند و من اين امر( عدم جدايي كتاب وعترت ) را از پروردگار خود درخواست نموده ام بنابراين برآن دو پيشي نگيريد و از پيروي آن و باز نايستيد و كوتاهي نكنيد كه هلاك خواهيد شد.
سپس دست علي (ع) را گرفت و او را بلند نمود تا به حدي كه سفيدي زير بغل هر دو نمايان شد و مردم او را ديدند و شناختند و فرمود: اي مردم كيست كه براهل ايمان ازخودآن هاسزاوارترمي باشد؟گفتند: خداورسولش داناترند. فرمود: همانا خداوند مولاي من است و من مولاي مؤمنين هستم. اولي و سزاوارترم برآن هااز خودشان پس، هر كس كه من مولاي اويم علي مولاي او خواهد بود و اين سخن را سه بار– بنابه گفته احمد حنبل پيشواي حنبلي چهاربار– تكرار فرمود.
سپس دست به دعا برداشت و گفت: بار خدايا دوست به دارآن كه اورا دوست داردودشمن به دارآن كه اورا دشمن دارد و ياري فرما ياران او را و خوار گردان خواركنندگان او را و مرا معيار و ميزان و محور حق و راستي قرار ده. آن گاه فرمود: بايد آنان كه حاضرند اين امر را به غائبان برسانند و ابلاغ نمايند.
هنوز جمعيت پراكنده نشده بود كه اين وحي الهي رسيد و اين آيه نازل شد:« اليوم اكملت لكم دينكم واتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا». دراين موقع پيغمبر فرمود: الله اكبر. براَكمال دين، اتمام نعمت و خشنودي خدا به رسالت من و ولايت علي (ع) بعد از من. سپس آن گروه شروع به تهنيت گفتن اميرالمؤنين علي (ع) نمودند و از جمله آنان ( پيش از ديگران ) شيخين( ابوبكروعمر«لعنت الله عليه») بودند كه گفتند « بَخِّ بَخِّ لَكَ يا ابَالحَسَن لَقداَصبَحتَ مَولايَ وَ مَولي كُلُُّ مُؤمِنٍ وَ مُؤمِنَةٍ» درود بر تو درود بر تو اي پدر حسن از هم اكنون امام من و امام هر مرد و مسلماني مي باشي و ابن عباس گفت: به خدا سوگند كه اين امر« ولايت علي (ع)» برهمه واجب گشت؛ ولي افسوس كه اين تبريك فقط يك لحظه بودوولايت اميرالمؤمنين علي(ع)رااين سه خليفه(ابوبكروعمر وعثمان« لعنت الله عليه»)غضب كردندكه تمامي مشكلات مسلمانان درزمان حال هم به خاطراين سه خليفه است.


وفات پيامبرأعظم(ص)
پس ازوفات پيامبراكرم(ص) علي بن ابي طالب و فضل بن عباس و اسامة بن زيد، بدن رسول اكرم راغسل دادندوكفن كردند وبعد بنا به وصيت او جنازه اش را آماده ساختند تا مردم دسته دسته بر وي نمازبه خوانند.
خبررحلت پيامبر(ص)كه به گوش مردم رسيده بود شهر مدينه را سخت به اضطراب وهيجان انداخت.
پس از اين كه مسلمانان بر جنازه پيغمبر(ص) نماز خواندند و با او وداع كردند، او را در همان خانه محقرش به خاك سپردند.
این یکی از نو شته های همسر عزیزم علامه حاجی در ساست حکو مت اسلامی



سیده شکوفه بهار



